بئاتريچه |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
می خوام کوچ کنم برم یه جای دور
یه جایی که هیچکس منو نشناسه فقط خودم باشم و خودم
کاری که تو زندگی فیزیکی نمیشه کرد شاید سخت باشه ولی تو زندگی مجازی!
زندگی کردن در جایی که هیچ آشنایی وجود نداره.توی یه کلبه تو جنگل. مجسمه چوبی درست کنم برا کی برای چی!
می خوام برم یه جای دیگه بنویسم جایی که تنهای تنهام
شاید یه روزی برگردم شاید شاید
شاد باشین
| لینک | ۱۳۸٧/۱/۱٧ - علی مومنی |
صبح ها معمولا برای پیاده روی و خرید نان سنگک می زنم بیرون. امروز صبح تو نونوایی نون خوبی را از تنور بیرون نیاورد (یه جاهاییش سوخته یه جاهاییش خمیر) و من هم گفتم این را من نمی خوام. سریع پیرمرد پشت سریم برداشت ورفت.
منتظر ایستادم. نان بعدی بسیار بدتر بود. نگاهی به اطرافم کردم و برداشتم و بیرون آمدم و در حین بیرون رفتن گفتم متاسفم !
می گفت اگه نمی خوای پولتو بگیر برو!
مملکت مملکت زور گویی است. هر کی دستش به هر جا برسه.
می خواستم باهاش صحبت کنم ولی فکر می کنید این کارگر یا باصطلاح شاطر! چی می فهمه یا جواب می ده. پولتو بگیر برو!!!!
بهش بگم بدبخت 2 ساعت دیگه که کار تو تموم میشه میای بیرون میخوای سوار تاکسی بشی یکی دیگه بهت زور میگه! میگه نمی خوای پیاده شو.میری بانک بهت زور میگه میای خودرو می خری بهت زور میگن بچه ات میاد دانشگاه بهش زور میگن .تو آپارتمان یکی بهت زور میگه !!!!
بالاخره هر کسی یه جایی می تونه زور بگه و اینجوری چه جای افتضاحی برای زندگی میشه!!!!!
| لینک | ۱۳۸٦/۱٢/٢۱ - علی مومنی |
دیروز مادر بزرگم فوت کرد. حدود سه چهار ماه پیش هم پدر بزرگم فوت کرده بود. این دو، پدر و مادر پدری ام بودند. حدود اوایل سال هم مادر بزرگ مادری ام مرد. امسال در فامیل ما مرگ و میر افتاده! البته خداییش سن هایشان خیلی زیاد بود. اون پدر بزرگم بالای 100 سال بود.
الان مانی حدود 2.5 سالشه.
خدایشان بیامرزاد همه شان را.
دیگر قم رفتن ما هم کمتر خواهد بود. دوست داشتم ببینمشون و هر فرصتی میشد می دیدمشان.
زندگی همینه دیگه.
البته نه اینکه تا حالا از مسیر لذت نبرده باشیما و فقط به فکر هدف باشیم ولی با بئاتریسمون به این نتیجه رسیدیم که حداکثر لذت رو از همین لحظه زندگیمون ببریم.فوقش تزمون ده سال طول میکشه!!!!!مطمئنم بئاتریس ما از ما زودتر دفاع میکنه. فکر کنم دفاع من همزمان با امتحانات آخر سال مانی تو مدرسه بشه.!!! عمرا همین سال دیگه تمومش میکنم.
مانی داره رو تختش سر و صدا میکنه که برم بهش آب بدم.....
آب بهش میدی میگه رو یعنی روم رو بنداز روشو میندازی میگه بابایی آب یعنی دوباره آب بده بعد چون باید بشینه آب بخوره وقتی آب میخوره دوباره میگه رو رو رو ....
امروز صبح حلیم براه بود و ظهر هم کبابی گلپایگانی سر نوفل لوشاتو.
عصر هم پشت میز رو موضوع تز.
دیگه دارم بی هدف فقط می نویسم. تا اون وسط مسطا به یه جایی ختم بشه.
حیف که وقت درست و حسابی ندارم وگرنه ...
یادمه تز فوق لیسانسمو یه روز رفتم موسسه تو نیاورون روبروی اون استخره تو کتابخونه جمعشم کردم البته نه یکروزه!!
الان هم هر وقت که پشت این میز که بئاتریس یه جای توپ گذاشته می شینم کارم جلو میره. البته اگه صدای گنجشکا بزاره و آدمو نبره تو ایوون.
درس خوندن یعنی اینجوری بشینی جلوی پنجره آفتاب بیفته رو میز تو زمستون گرمت بشه شاید فکرت کار کنه...
| لینک | ۱۳۸٦/۱٢/٤ - علی مومنی |
کاش می رفتم به زمان حلاج و در دادگاه او حاضر می شدم در مسجد با او می شدم و در کوچه های بغداد با او سرگردان بودم
کاش می رفتم به زمان حافظ و در کوچه های شیراز و در کنار آب رکناباد حافظ برایم شعرها می خواند
کاش می رفتم به زمان سعدی باز هم در کوچه های شیراز این بار شبها در کنار سعدی درگلستان و بوستان قدم می زدیم
کاش می رفتم به زمان مولانا با هم از بلخ می گریختیم و به شام به مدرسه می رفتیم و درس می خواندیم و بعد سر از قونیه در میاوردیم
کاش می رفتم به زمان عطار در بازار نیشابور جلوی دکان عطار می نشتیم و او از سیمرغ و منطق پرواز برایم می گفت
کاش می رفتم به زمان ابن سینا در همدان برایم فلسفه ارسطو می گفت بیمار می شدم و مرا مداوا می کرد
کاش می رفتم به زمان خواجه عبدا... انصاری تا برایم مناجات می خواند
کاش می رفتم به زمان دانته تا برایم در کافه های قدیمی رم کمدی الهی بسراید
کاش می رفتم به زمان فردوسی تا در اعیان او در طوس و در کنار جوانان دلیر باژ برایمان شاهنامه بخواند و شب گذرانی کنیم
کاش می رفتم به زمان چخوف در کوچه های مسکو قدم می زدیم و رمانهایش را می خواندیم
کاش می رفتم به زمان محمد دعوی او را در کوچه های مکه از زبان یاسر می شنیدم و به او ایمان می آوردم نیمه های شبی با او به حرا می رفتم و می دیدم چه خبرهاست
کاش می رفتم به زمان نوح و با کشتی او نجات می یافتم
کاش می رفتم به زمان آدم و در کنار هابیل می بودم تا قابیل او را نکشد
کاش می رفتم به زمان موسی و با پیروانش از نیل می گذشتیم
کاش می رفتم به زمان عیسی و در رساندن فرمان صلح به جای جای دنیا با او همنوا می شدم
کاش می رفتم به زمان کوروش و کمبوجیه و ساخت تمدن ایرانی را به چشم می دیدم
کاش می رفتم به زمان علی و آنروزی را که خلیفه تعیین شد با او بودم و در مسجد با او به نماز بر می خاستم و راز 25 سال تنهایی او را می فهمیدم
کاش می رفتم به زمان حسین با او به مکه می رفتیم و از آنجا به کربلا و شب سخنرانی او را گوش می کردم و روز می جنگیدم و شهید می شدم
کاش می رفتم به زمان شاه نیمه شب بیرون می زدم با دوستم اعلامیه پخش کنیم و روی دیوارها شعار بنویسیم و دستگیر می شدم و در زندان مقاومت میکردم تا انقلاب که شد بیرون بیایم
کاش می رفتم به زمان شیخ مرتضی انصاری طلبه ای می شدم در مسجد سکنی می گزیدم و علم دین می خواندم
کاش می رفتم به زمان ملاصدرا با او به کوههای اطراف قم پناه می بردیم و فلسفه می خواندیم
کاش می رفتم به زمان سهراب و جلال و در محفل های آنها حضور داشتم و با اخوان و فروغ آشنا می شدم و دمخور
کاش می رفتم به زمان دکتر حسابی در دانشگاه شاگردش می شدم و کمکش می کردم برای توسعه نظریاتش
کاش ...
کاش از همین زمانی که در آن زندگی می کنم بهترین استفاده را می کردم
| لینک | ۱۳۸٦/۱۱/٢۸ - علی مومنی |
نتوانم .........
وصیت نامه مولانا
شما را وصيت مي کنم به ترس از خدا در نهان و عيان
و اندک خوردن و اندک خفتن و اندک گفتن و
کناره گرفتن از جرم و جريتها و مواظبت بر روزه
و نماز برپا داشتن و فرونهادن هواهاي شيطاني
و خواهشهاي نفساني و شکيبايي بردرشتي مردمان
و دوري گزيدن از همنشيني با احمقان و نابخردان و سنگدلان
و پرداختن به همنشيني با نيکان و بزرگواران همانا بهترين
مردم کسي است که براي مردم مفيد باشد و بهترين گفتار کوتاه
و گزيده است و ستايش از آن خداوند يگانه است.
| لینک | ۱۳۸٦/۱۱/٤ - علی مومنی |
باز هم
شبها با دکتر زرین کوب
این
بار سری به منصور حلاج
و چه
داوری منصفی از تاریخ توسط یک محقق. چقدر آدم لذت می برد از اینکه دکتر زرین کوب با
این همه تحقیقات و... اعتراف می کند که موارد بسیار پوشیده ای در تاریخ در مورد
این فرد و البته در مورد بسیاری از حوادث دیگر وجود دارد
دکتر در
این کتاب عقاید جالبی از حلاج را ذکر کرده است
البته
با این همه تحقیق جدا سازی سره از ناسره برای دکتر هم کار دشواری بوده ولی آدم با
خوندن این کتاب خودشو می بره به قرن های گذشته در بصره و بغداد و...
تعابیر
حلاج برای من نشان دهنده متفاوت فکر کردن است. برای همین هم به دار آویخته شد.
حلاج تعبیر
بسیار جالبی از ابلیس شیطان دارد که برایم خیلی جالب بود. واقعا چطور میشه دید را
آدم تغییر بده: 360 درجه!
یک تعبیر:
خدا به همه فرشتگان گفت بر آدم سجده کنید و همه کردند جز ابلیس. و این یعنی
نافرمانی ابلیس
تعبیر
دیگر: حلاج ظاهرا گفته بود که موحد ترین موحدان ابلیس است چرا که حاضر نشد به آدم
یعنی مخلوق خدا سجده کند. و این رفتار را فقط شایسته خدا می دانسته است!
در رابطه
با حج هم گفته بود اگر تمکن مالی ندارید به دور خانه خودتان بگردید. همان که
مولانا هم گفته بود:
ای قوم
به حج رفته کجایید کجایید معشوق همین
جاست بیایید بیایید
| لینک | ۱۳۸٦/۱٠/٦ - علی مومنی |
یه خونه قدیمی
یه ایوون صمیمی
یه صندلی قدیمی
یه نفس عمیقی
آواز گنجشکا رو درخت
صدای مانی روی تخت ( بابایی)
سرویس مدارس بچه ها
ویراژ ماشین جوونا
درخت کاج داره خم میشه
صبونه داره آماده میشه
پا رو دراز کن بابا
بی خیال کار و بار
موبایلتو خاموش کن
چای رو توی لیوان کن
یه هوای بارونی
یه خاطره موندنی
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآهههههههههههههه
| لینک | ۱۳۸٦/٩/۱ - علی مومنی |
با خودم
گفتم حالا که وقت دارم در شهر همینجوری قدم بزنم. داشتم می رفتم که یکدفعه دو
ساختمان قشنگ در کنار هم دیدم. می تونستم بفهمم که کلیسا هستند. قدیمی ولی زیبا
بودند.
دیدم از
دری دارند یه عده آدم بیرون می یان.رفتم جلوی درب. یه پیرزنی باصرار وارد شد. من
هم خواستم برم گفتند نه.
اومدم
دور ساختمان دیدم عجب جمعیتی!!!!صف طولانی با عرض زیاد! وای من از درب خروج می
خواستم ورود کنم!!!
خلاصه
رفتم با یه آقایی که اونطرف تر ایستاده بود صحبت کردم. گفت حدود چهار روزی یک
تابلوی مقدس که در یونان می باشد به اینجا آورده شده و مردم به بازدید آن اومده
اند.
در صف
ایستادم. سعی کردم با برخی ارتباط برقرار کنم که تلاشم نصفه و نیمه ماند.
جوانی
با همسرش با دوبچه در صف بودند. با هم صحبت کردیم. زیاد نمی دونست چرا اینجا اومده
و می گفت مقدسه و...ولی اینکه دقیقا چیه رو نمی دونست. همه مثه آدم ایستاده بودند
و کسی زیاد با کسی حرف نمیزد ولی من هی کنجکاو تو صورتها نگاه می کردم شاید کسی رو
پیدا کنم که اون هم علاقمند باشه.
آخر سر
در صف که دیگر تا حدی فشرده شده بود، خواستم با پیرزن جلوییم حرف بزنم و چیزی
بپرسم که با اشاره نشان داد که می توانم با نوه اش صحبت کنم. یونانی بود ولی
انگلیسی می دانست. دختر ،حدود 21 سال و دانشجوی فیزیک.
خوب
تونستیم با هم حرف بزنیم.ولی او هم زیاد از اون تابلو اطلاعات نداشت.
آنجا
همه چیز هم به یونانی نوشته شده بود و انگلیسی نبود. بیشتر از همه یک از کارکنان
کلیسا اطلاعات داشت که او هم انگلیسی ظاهرا نمی تونست صحبت کنه.
همه جلو
می رفتند و نزدیک تابلو که عکس حضرت مریم بود و یک سری دورش را بوس می کردند. کشیشی
هم در کنار اون تابلو ایستاده بود. من هم رفتم و همه مراسم را بجا آوردم.
بعد هم
جاهای دیگر کلیسا و عکسا و... رو دیدم و اومدم بیرون.از همون دری که اولش می
خواستم وارد شم!!!!
چیزی که
برام جالب بود اینکه همشون تابلو و خیلی عکسای دیگرو بوس می کردن و این موضوع هیچ
اشکالی هم نداشت!!!
بیرون که
اومدم یک کشیش دیگرو پیدا کردم با هم صحبت کردیم.او هم نتونست زیاد توضیح بده که
چیه چون کاتالوگش هم به یونانی بود ولی قرار شد انگلیسیشو برام ایمیل کنه.
از دین
من پرسید و از من جواب و بهمراه پیچش ..... و او تاکید بر اینکه باید در دنیا
جستجو کنی و راه درست رو پیدا کنی و....
بنظرم خیلی
صادقانه فکر می کرد که راهش تنها راه صحیح است و همه باید بعد از جستجو بدان
برسند.
عکسی
گرفتیمو و بای.
راستی
از صف فیلم گرفتم ولی چه بیرون و چه داخل هیچکس عکس نمی انداخت. و فیلم نمی گرفت. ظاهرا
هیچ ایرانی حضور نداشت!!!!
| لینک | ۱۳۸٦/۸/٢٤ - علی مومنی |
دو سه
روزی ماشین رو گذاشته بودم برا سرویس.برا همین با تاکسی اینور اونور می رفتم و یه
بار هم با مترو
جنوب
شهر:
با یه
راننده تاکسی که پیرمرد هم بود از شهر ری تا خیابون نبرد ،سر صحبت رو باز کردم.
خیلی شنگول بود. با آهنگ رادیو حال می کرد و آواز می خوند. گفت یه دختر 16 ساله
سوار شده و بهش گفته حال داری پدر جان؟!!!!...با این جوونای امروزی که نمیشه حال
کرد!!..
شرق
تهران:
تاکسی
بعدی که سوار شدم یه جوونی بود. طرفای خیابون پیروزی. ماشین جلوییش هی ترمز می
کرد. مرد میانسال که چه عرض کنم راننده اون بود. جوونه می گفت مردک خجالت نمیکشه
جلو هر زنی ترمز می کنه و بوق میزنه! برو دیگه مرتیکه.خاک بر سرت.
غرب
تهران:
عین
همین جریان رو تو خیابون ستارخان سر شادمان نیز از یه راننده دیگه شنیدم.
شمال
تهران:
از
الهیه می اومدم جاده مخصوص کرج. راننده پسر جوون با ادب و خوش تیپی بود. یه کتاب
روشنفکری هم رو داشبوردش بود. همین! صحبت خاصی نشد. به هیچ زنی هم گیر نداد....
کرج:
در
تاکسی بعدی دو پسر جوون شایدم دانشجو کنارم نشستند. یکدفعه رو کرد به دوستش گفت:
این دختره نیوشا نیست؟ دوستش گفت نه بابا. در جوابش گفت نمی دونم چرا هر چی دختر
تو خیابون می بینم آشنا بنظرم میاد، انگار یه بار ......اینجا دیگه میخواستم گریه کنم
این
جریانات همش مال دو روز بود و اکثرش برا یه نصف روز که مجبور شدم بخاطر یه کار
اداری احمقانه دور تهران رو بگردم.
از
امروز دوباره باید مثه آدم بشینم تو ماشین پشت رل از کردستان برم تو جلال و بعد
شیخ فضل ا... و بعد اتوبان کرج و برگردم.تو
ماشین تک تنها اخلاق عارفان سروش گوش کنم. از مولوی بشنوم و عطار.
| لینک | ۱۳۸٦/۸/۳ - علی مومنی |
